تبلیغات
بی مقدمه


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

بخشندگى حافظ!

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-09:06 ق.ظ

به نام خدا

 

بخشندگى حافظ!

 

حافظ در شعرى مى گوید:

اگر آن ترك شیرازى بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

امیر تیمور گوركان در سال 795، فارس را فتح كرد و شاه منصور را بقتل رساند، خواجه حافظ زنده بود و در شیراز سكونت داشت ، امیر تمیور حافظ را احضار كرد و به او گفت :

((تو مردك بخاطر خال هندوى ترك شیرازى ، سمرقند و بخاراى ما را مى فروشى ؟!))

خواجه حافظ زمین خدمت را بوسید و گفت : اى سلطان عالم ! این نوع بخشندگى است كه مرا به این روز انداخته است .

باید توجه داشت منظور حافظ این بود كه : اگر سمرقند و بخارا را به من بدهند، من این دو را با خال محبوب عوض نمى كنم ، و منظور از خال محبوب در زبان عرفا نقطه دل انگیز و پركشش به سوى خدا است .



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 آبان 1387 12:23 ق.ظ

پند شیطان

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-09:06 ق.ظ

به نام خدا

پند شیطان

حضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حیوانات را جاى داد، الاغ در خارج كشتى ماند. هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نمیشد بالاخره خشمگین شده گفت سوار شو اى شیطان .

شیطان این سخن را شنید، خود را در پى الاغ آویزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خیال میكرد سوار نشده ، همینكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سیر كرد چشم نوح به شیطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسید چه كس بتو اجازه داد گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شیطان . آنگاه گفت اى نوح تو بر من حقى دارى و نیكى درباره من كرده اى میخواهم آنرا جبران نمایم . نوح پرسید آن خدمت چه بوده . در پاسخ گفت : تو دعا كردى قومت بیك ساعت هلاك شدند اگر اینكار را نمیكردى من حیران بودم بچه وسیله آنها را منحرف و گمراه كنم ، از این زحمت مرا راحت كردى .

حضرت نوح دانست شیطان او را سرزنش میكند. شروع بگریه نمود، بعد از طوفان پانصد سال گریه میكرد از اینرو نوح لقب یافت پیش از آن عبدالجبار نام داشت .

خداوند به او وحى كرد كه سخن شیطان را گوش كن . نوح به شیطان گفت آنچه میخواستى بگوئى بگو.

 گفت : از چند خصلت ترا نهى مى كنم : اول اینكه از كبر پرهیز كن زیرا اول گناهیكه نسبت بخداوند انجام شد سجده كنم را تكبر نمیكردم و سجده مینمودم مرا از عالم ملكوت خارج نمیكردند.

دوم از حرص دورى گزین ، زیرا خداوند تمام بهشت را براى پدرت آدم مباح گردانید از یك درخت او را نهى كرد، حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و دید آنچه باید بییند.

سوم - هیچگاه با زن بیگانه و اجنبى خلوت مكن مگر اینكه شخص ثالثى ؛ با شما باشد اگر بدون كسى خلوت كنى من در آنجا حاضر مى شوم ، آنقدر وسوسه مى نمایم تا به زنا وادارت كنم . خداوند به نوح وحى كرد كه گفته شیطان را قبول كن .

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 01:06 ق.ظ

همنشین حضرت موسى علیه السلام

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-09:06 ق.ظ

به نام خدا

همنشین حضرت موسى علیه السلام

روزى حضرت موسى علیه السلام در ضمن مناجات بپروردگار خود عرض ‍كرد خدایا مى خواهیم همنشینى كه در بهشت دارم ببینم چگونه شخصى است جبرئیل بر او نازل شد و عرض كرد یا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشین تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، دید جوانى شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .

شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گردید. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمدید او را بدرون برد حضرت موسى دید جوان غذائى تهیه نمود آنگاه زنبیلى از سقف بزیر آورد و پیرزنى بس فرتوت و كهنسال را از درون زنبیل خارج كرد. او را شستشو داده غذایش را با دست خویش به او خورانید. موقعیكه خواست زنبیل را بجاى اول بیاویزد زبان پیرزن بكلماتى كه مفهوم نمیشد حركت نمود بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند حضرت پرسید حكایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض كرد این پیرزن مادر منست چون مرا بضاعتى نیست كه جهت او كنیزى بخرم ناچار خودم كمر بخدمت او بسته ام .

حضرت پرسید آن كلماتیكه بزبان جارى كرد چه بود؟جوان گفت هر وقت او را شستشو میدهم و غذا باو میخورانم میگوید: خداوند ترا ببخشد و همنشین حضرت موسى در بهشت باشى بهمان درجه و جایگاه .

موسى علیه السلام فرمود اى جوان بشارت میدهم بتو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانیده . جبرئیل بمن خبر داد كه در بهشت تو همنشین من هستى .

 

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 01:06 ق.ظ

حکایت زیارت نادر شاه

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-09:06 ق.ظ

به نام خدا

حکایت زیارت نادر شاه

در سفرى كه نادرشاه ، به نجف اشرف رفته بود؛ وقتى به درِ آستان مقدس علوى علیه السّلام رسید، امر كرد، یك زنجیر بگردنش انداخته و او را همانند یك غلام حلقه بگوش ، كشان ، كشان به داخل حرم ببرند. وقتى كه زنجیر به گردن او آویخته شد، كسى جرئت نكرد او را با آن وضع ، كه خودش ‍دستور داده بود ببرد، ناگهان دیدند شخصى با عظمت پیدا شد، بدون درنگ سر زنجیر را گرفته و به همان حال او را داخل صحن مطهر نمود، پس ‍از آن ، هر چه پى آن شخص گشتند، او را نیافتند.

نادر در همان سفر، تصمیم گرفت كه گنبد مطهّر آقا امیرالمؤ منین علیه السّلام ا، طلاپوش كند. كارگزارانش وقتى به وسط گنبد رسیدند از وى ، پرسیدند: قربان ! روى گنبد چه نقشى بنویسند؟ نادر بدون تاءمّل ، گفت : بنویسند: یَدُاللّهِ فَوْقَ اَیْدیهِمْ :  دست خدا، بالاى همه دستهاست .

فرداى آن روز، وزیر گفت : به گمانم ، این كلمه از جانب خدا بر دل او الهام شده ، اگر قبول ندارید دو مرتبه از او سؤ ال كنید. رفتند و از نادر سؤ ال كردند: قربان ! فرمودید، روى گنبد را چه نقشى بنویسیم ؟ نادر كه سواد نداشت و آیه را فراموش كرده بود گفت : همانكه دیروز گفتم .

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 01:06 ق.ظ

ازدواج پر ماجرا

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-08:06 ق.ظ

به نام خدا

ازدواج پر ماجرا

در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل ، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت . وى جوانى با ادب ، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.

در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش ، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان ، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان ، در پى داشت . وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده ، كلید انبار هم در جیب اوست . و از آنجائى كه این جوان ، شخصى فهمیده و باتربیت بود، طبعاً پدرش ، احترام خاصى پیش او داشت .

با عذرخواهى به مشترى گفت : متاءسفانه ! تحویل گندم ، بستگى به بیدارى پدرم دارد و من راضى نیستم كه او را از خواب ، بیدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم ؛ به همین جهت ، اگر صبر كنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى ، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه كن .

مشترى گفت : من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم ، معطل نشو و پدر را از خواب بیدار كن ، جنس را تحویل من بده . جوان گفت : من هرگز، او را از خواب بیدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍دارد تا سود این معامله كلان . بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان ، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت .

بعد از ساعتى ، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند، پرسید: پسرم ! چطور شده در این ساعت كارى ، درب مغازه را بسته و بخانه آمده اى ؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش بعد از شنیدن واقعه ، خیلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و بخداوند عرضه داشت : پروردگارا! از تو متشكرم ، كه چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى . و به پسرش گفت : اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بیدار كنى و اینقدر سود را از دست ندهى ، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى ، من ، در عوض آن سودى كه از دست داده اى ، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم كه خداى متعال توسط این گوساله ، نفع بسیارى بتو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خویش را حفظ كنند. سه سال از این ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و یك گاو بزرگ و كامل شده بود.

در آن زمان ، در منطقه دیگرى و در یكى از خانواده هاى بنى اسرائیل ، دخترى مؤ دّب و عفیفه و جمیله بود كه بحدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یكى از آن دو، متدین و باتربیت بود امّا از مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم ، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت ، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرویده بود.

دختر، از بین خواستگاران ، به این دو نفر متمایل شد و یك هفته مهلت خواست ، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد. او در این مدت با خود فكر كرد كه :

اگر من ، با پسر عموى متدین ازدواج كنم ، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم ، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس ، بسر خواهم برد و یك زندگى آرامبخش و سالم ، خواهم داشت . و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوى و آلوده به گناه ازدواج كنم ، ممكن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم ، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام ، ممكن است از جادّه سعادت ، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم .

دختر جوان ، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید كه با پسر عموى متدین و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان ، نقشه خطرناك و شومى كشید.

او شبى ، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت كرده و بعد از پذیرائى كامل ، شب را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب ، در حالى كه میهمان در خواب بود او را بطرز فجیعى كشته ، و جنازه را به یكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت .

بعد پیش خودش فكر كرد: با یك تیر دو نشان مى زنم ، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقیب ، ناچار مرا مى پذیرد و دومّاً، دیه این پسر عمو را، كه به غیر از من ، وارثى ندارد، طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام از اهالى محل گرفته ، و صرف خرج عروسى مى كنم .

صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یك شخص مقتول ، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اینكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان ، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.

زیرا مسئله قتل ، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود. مردم ، بدنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.

جوان قاتل ، نزدیكیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ریخته ، همه دست از كار كشیده اند. جوان با تجاهل  علت را جویا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به یكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت ، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و بصورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده ، به سر و صورت خود مى زد و گریه كنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص كنم ، و یا اینكه دیه خون او را بگیرم ! وقتى او را در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول ، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را بیابند و یا اینكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.

بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤ ال كن ، تا اینكه قاتل را، بما معرفى نماید و ما از این اتهام ، رها شویم . حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.

در این هنگام ، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى ! حالا كه بحكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده ، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند. موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنید و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد

گفتند: آیا ما را مسخره مى كنى ؟مگر ممكن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و او زنده شود.

موسى گفت : به خدا پناه مى برم از اینكه از جاهلان باشم !

بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه ، كه براى ما روشن كند، این ماده گاو چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان ؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده هر چه زودتر انجام دهید.

گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بیان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یكدست ، كه بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد.

باز گفتند: از خداوند بخواه ، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد.

گفت : خدا مى فرماید: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عیب و یكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقیقت را روشن ساختى .

بنى اسرائیل ، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پیدا نشد تا اینكه بالاخره ، گاو را با آن ویژگى ها، در خانه جوانى پیدا كردند.

او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پیش ، در اثر احترام و مهربانى به پدرش ، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت : من باید از مادرم اجازه بگیرم .

پیش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت : به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش . بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده ؟ یك گاو معمولى ، به دو برابر قیمت بازار؟!

و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست ، ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم ، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت : پسرم ! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى فروشیم ! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یك گاو را به چهار برابر قیمت ، نمى خریم .

پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود:باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها بازگشتند؛ اینبار نیز مادر جوان گفت : پسر جان ! برو به آنها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم . و بنى اسرائیل باز از خریدن ، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد، تا اینكه ، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحویل دادند.

حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را بسوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! ترا قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمدعلیه السّلام كه این مرده را زنده گردانى . و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنایت را شرح داد.

بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهمّ است ، یا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!

حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بیگناه ، بعد از زنده شدن ، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال ، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان -پسر عموى متدین و درستكار- در آورد. و در حدیث نقل شده : خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان ، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با یكدیگر زن و شوهر خواهند بود.

 

 

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 01:06 ق.ظ



  • تعداد کل صفحات:4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4