تبلیغات
بی مقدمه - ازدواج پر ماجرا


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

ازدواج پر ماجرا

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-08:06 ق.ظ

به نام خدا

ازدواج پر ماجرا

در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل ، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت . وى جوانى با ادب ، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.

در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش ، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان ، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان ، در پى داشت . وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده ، كلید انبار هم در جیب اوست . و از آنجائى كه این جوان ، شخصى فهمیده و باتربیت بود، طبعاً پدرش ، احترام خاصى پیش او داشت .

با عذرخواهى به مشترى گفت : متاءسفانه ! تحویل گندم ، بستگى به بیدارى پدرم دارد و من راضى نیستم كه او را از خواب ، بیدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم ؛ به همین جهت ، اگر صبر كنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى ، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه كن .

مشترى گفت : من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم ، معطل نشو و پدر را از خواب بیدار كن ، جنس را تحویل من بده . جوان گفت : من هرگز، او را از خواب بیدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍دارد تا سود این معامله كلان . بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان ، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت .

بعد از ساعتى ، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند، پرسید: پسرم ! چطور شده در این ساعت كارى ، درب مغازه را بسته و بخانه آمده اى ؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش بعد از شنیدن واقعه ، خیلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و بخداوند عرضه داشت : پروردگارا! از تو متشكرم ، كه چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى . و به پسرش گفت : اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بیدار كنى و اینقدر سود را از دست ندهى ، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى ، من ، در عوض آن سودى كه از دست داده اى ، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم كه خداى متعال توسط این گوساله ، نفع بسیارى بتو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خویش را حفظ كنند. سه سال از این ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و یك گاو بزرگ و كامل شده بود.

در آن زمان ، در منطقه دیگرى و در یكى از خانواده هاى بنى اسرائیل ، دخترى مؤ دّب و عفیفه و جمیله بود كه بحدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یكى از آن دو، متدین و باتربیت بود امّا از مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم ، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت ، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرویده بود.

دختر، از بین خواستگاران ، به این دو نفر متمایل شد و یك هفته مهلت خواست ، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد. او در این مدت با خود فكر كرد كه :

اگر من ، با پسر عموى متدین ازدواج كنم ، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم ، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس ، بسر خواهم برد و یك زندگى آرامبخش و سالم ، خواهم داشت . و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوى و آلوده به گناه ازدواج كنم ، ممكن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم ، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام ، ممكن است از جادّه سعادت ، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم .

دختر جوان ، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید كه با پسر عموى متدین و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان ، نقشه خطرناك و شومى كشید.

او شبى ، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت كرده و بعد از پذیرائى كامل ، شب را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب ، در حالى كه میهمان در خواب بود او را بطرز فجیعى كشته ، و جنازه را به یكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت .

بعد پیش خودش فكر كرد: با یك تیر دو نشان مى زنم ، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقیب ، ناچار مرا مى پذیرد و دومّاً، دیه این پسر عمو را، كه به غیر از من ، وارثى ندارد، طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام از اهالى محل گرفته ، و صرف خرج عروسى مى كنم .

صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یك شخص مقتول ، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اینكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان ، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.

زیرا مسئله قتل ، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود. مردم ، بدنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.

جوان قاتل ، نزدیكیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ریخته ، همه دست از كار كشیده اند. جوان با تجاهل  علت را جویا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به یكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت ، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و بصورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده ، به سر و صورت خود مى زد و گریه كنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص كنم ، و یا اینكه دیه خون او را بگیرم ! وقتى او را در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول ، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را بیابند و یا اینكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.

بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤ ال كن ، تا اینكه قاتل را، بما معرفى نماید و ما از این اتهام ، رها شویم . حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.

در این هنگام ، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى ! حالا كه بحكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده ، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند. موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنید و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد

گفتند: آیا ما را مسخره مى كنى ؟مگر ممكن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و او زنده شود.

موسى گفت : به خدا پناه مى برم از اینكه از جاهلان باشم !

بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه ، كه براى ما روشن كند، این ماده گاو چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان ؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده هر چه زودتر انجام دهید.

گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بیان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یكدست ، كه بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد.

باز گفتند: از خداوند بخواه ، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد.

گفت : خدا مى فرماید: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عیب و یكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقیقت را روشن ساختى .

بنى اسرائیل ، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پیدا نشد تا اینكه بالاخره ، گاو را با آن ویژگى ها، در خانه جوانى پیدا كردند.

او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پیش ، در اثر احترام و مهربانى به پدرش ، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت : من باید از مادرم اجازه بگیرم .

پیش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت : به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش . بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده ؟ یك گاو معمولى ، به دو برابر قیمت بازار؟!

و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست ، ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم ، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت : پسرم ! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى فروشیم ! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یك گاو را به چهار برابر قیمت ، نمى خریم .

پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود:باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها بازگشتند؛ اینبار نیز مادر جوان گفت : پسر جان ! برو به آنها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم . و بنى اسرائیل باز از خریدن ، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد، تا اینكه ، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحویل دادند.

حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را بسوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! ترا قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمدعلیه السّلام كه این مرده را زنده گردانى . و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنایت را شرح داد.

بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهمّ است ، یا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!

حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بیگناه ، بعد از زنده شدن ، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال ، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان -پسر عموى متدین و درستكار- در آورد. و در حدیث نقل شده : خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان ، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با یكدیگر زن و شوهر خواهند بود.

 

 

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 01:06 ق.ظ