تبلیغات
بی مقدمه - حکایتی از مثنوی مولانا


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

حکایتی از مثنوی مولانا

نوشته شده توسط:هاشمی
پنجشنبه 1 شهریور 1386-12:08 ب.ظ

به نام خدا

دوستان عزیز حکایت جالبی از مثنوی مولانا رو براتون می ذارم  امیدوارم مورد توجه شما  قرار بگیره

مردی هر روز صبح ، با مقداری دنبه سبیل خود را چرب می کرد و سپس به مجلس خوش گذارن ها می رفت و می گفت : من غذای چربی(غذای لذیذ و خوبی )  خورده ام  و دست به سبیل خود می کشید تا آنان سبیل و لب های او را ببینند و تصدیق کنند که راست می گوید . ولی این یک روی سکه بود شکم آن مرد از گرسنگی به سر و صدا در آمده بود. روزها به همین منوال گذشت و آن مرد با سبیل چربش لاف می زد که من این را می خورم و آن را می خورم از قضا روزی گربه ای آمد و دنبه را به دهان گرفت و گریخت . پسر کوچک آن مرد از ترس اینکه پدرش او را سرزنش کند با شتابزدگی به مجلس خوش گذرانی پدر رفت و گفت : پدر ! گربه ای  آمد و آن دنبه را که هر روز صبح سبیل خود را با آن چرب می کردی با خود برد . که در این هنگام خنده حاضران بلند شد  و آن مرد بسیار شرمنده شد  اما بعضی از اهل مجلس با ترحم و  به راستی و درستی با او برخورد کردند و غذای مناسبی به او دادند  .آن مرد که لذت راستی و صداقت را چشید،  خودنمایی و دغل بازی را کنار گذاشت و با صداقت و راستی زندگی کرد.

راستی را پیشه خود کن مدام         تا شوی در هر دو عالم نیک نام

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 27 بهمن 1386 08:02 ق.ظ