بی مقدمه tag:http://sgh.mihanblog.com 2017-09-24T17:54:10+01:00 mihanblog.com اسراف از نوع عربی 2012-06-13T06:38:06+01:00 2012-06-13T06:38:06+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/31 هاشمی بسم الله الرحمن الرحیم   با سلام خدمت دوستان عزیز  توی اینترنت چند تا عکس دیدم حیفم آمد شما هم نبینید نیاز به توضیح اضافه نداره بنابراین گذاشتم ببینم نظر شما در موردشون چیه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلام خدمت دوستان عزیز

 توی اینترنت چند تا عکس دیدم حیفم آمد شما هم نبینید نیاز به توضیح اضافه نداره بنابراین گذاشتم ببینم نظر شما در موردشون چیه

اسراف از نوع عربی



اسراف از نوع عربی


اسراف از نوع عربی



اسراف از نوع عربی

 اسراف از نوع عربی

 اسراف از نوع عربی



esraf
]]>
صدای ملت ایران یا مردم غرب ؟؟!!!! 2012-06-13T04:06:24+01:00 2012-06-13T04:06:24+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/30 هاشمی بسم الله الرحمن الرحیم صدای ملت ایران یا مردم غرب ؟؟!!!! این روزها وقتی  شبکه های صدا و سیما رو میزنی  از اینکه به شعور بیننده ایرانی اینقدر توهین میشه فقط می توان تاسف خورد . متاسفانه کل خبری که صدا و سیما پخش میکنه درباره اوضاع بد اقتصادی کشور های غرب است. که ای وای من، مردم توی این کشورها از فشار اقتصادی بسیار رنج می برند و کلی بیکار دارند و در فقر به سر می برن  و از این جور حرفها که واقعاً جا لب است  . منظور من این نیست که نباید از این جور خ

بسم الله الرحمن الرحیم

صدای ملت ایران یا مردم غرب ؟؟!!!!

این روزها وقتی  شبکه های صدا و سیما رو میزنی  از اینکه به شعور بیننده ایرانی اینقدر توهین میشه فقط می توان تاسف خورد . متاسفانه کل خبری که صدا و سیما پخش میکنه درباره اوضاع بد اقتصادی کشور های غرب است. که ای وای من، مردم توی این کشورها از فشار اقتصادی بسیار رنج می برند و کلی بیکار دارند و در فقر به سر می برن  و از این جور حرفها که واقعاً جا لب است  .

منظور من این نیست که نباید از این جور خبر ها پخش بشه بلکه باید در مورد اوضاع بد اقتصادی و بیکاری توی کشور خودمون هم  همینطور جدی و مصمم پیگیر باشند نه اینکه اینطور القا کنن که توی کشور خودمون هیچ مشکلی نیست و فقط اروپا و آمریکا  مشکل دارند .

البته نمیخوام بیشتر بنویسم چون که میدونید که مردم غرب همین الان که به اصطلاح در فقر و بیکاری به سر  می برن از ما چقدر وضع بهتری دارند .

من که وقتی اخبار صدا و سیما رو می بینم واقعاً نمیدونم این صدا سیما برای ما اخبار پخش میکنه یا برای  مردم اروپا  اما با این وجود خوب میدونم که پولش از جیب ما داره خرج میشه  .

کاش این رویه اصلاح بشه تا مخاطب داخلی حس نکنه داره بهش توهین میشه و به ناچار به شبکه های دیگه روی بیاره و خدای نکرده غرب زده بشه!!!

23/ 3 /91

]]>
معما های جالب 2009-01-09T10:09:11+01:00 2009-01-09T10:09:11+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/23 هاشمی بسم الله الرحمن الرحیم با سلام به دوستان عزیز چند معما جالب و سرگرم کننده رو در زیر قرار دادم که بعضی از اونها ممکنه قدیمی باشند ولی امیدوارم از حل اونها لذت ببرید   1 فرض کنید در جایی گرفتار شده اید به شما میگویند یك جمله بگو اگر راست باشد كباب خواهی شد و اگر دروغ باشد آب پز خواهی شد .چه جمله ای خواهید گفت؟ 2 به جای هر یك از حروف چه عددی قرار دهیم تا عمل تساوی برقرار باشد؟ Dcba=4*abcd 3 در دو اتاق مجزا در یکی سه لامپ 100 و 200 و 300 واتی در کنار هم وجود داره و در دیگری سه کلید که بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به دوستان عزیز چند معما جالب و سرگرم کننده رو در زیر قرار دادم که بعضی از اونها ممکنه قدیمی باشند ولی امیدوارم از حل اونها لذت ببرید

 

1

فرض کنید در جایی گرفتار شده اید به شما میگویند یك جمله بگو اگر راست باشد كباب خواهی شد و اگر دروغ باشد آب پز خواهی شد .چه جمله ای خواهید گفت؟

2

به جای هر یك از حروف چه عددی قرار دهیم تا عمل تساوی برقرار باشد؟

Dcba=4*abcd

3

در دو اتاق مجزا در یکی سه لامپ 100 و 200 و 300 واتی در کنار هم وجود داره و در دیگری سه کلید که هر کدام از کلیدها مربوط به یک لامپ است ولی ترتیب کلیدها مشخص نیست چگونه میتوان با یک بار رفتن به اتاق لامپها ترتیب کلیدها را مشخص کرد ؟ در ضمن هیچ وسیله ای و هیچکس همراه شما و در اتاقها نیست .

4

10 كیسه داریم . در هر كیسه 10 مهره است . همه مهره ها 10 گرمی هستند . فقط یكی از كیسه ها حاوی مهره های 9 گرمی است . با یك ترازو و فقط با یكبار وزن كردن چگونه می توان كیسه ای كه مهره هایش 9 گرمی است را تشخیص داد؟

5

یک شخص  کر و لال میخواهد مسواک بخرد. با در آوردن ادای مسواک زدن،  خواسته‌اش را به فروشنده می فهماند و موفق به خرید مسواک میشود. در همین حال شخص کوری وارد مغازه شده و میخواهد عینک آفتابی بخرد او چگونه باید فروشنده را متوجه منظور خود کند؟

6

در یک کیسه تعدادی گوی داریم اگر 2 تا 2 برداریم یکی اضافه میماند. 3 تا 3 برداریم یکی اضافه میماند4 تا 4 برداریم یکی اضافه میماند5 تا 5 برداریم یکی اضافه میماند6 تا 6 برداریم یکی اضافه میماند ولی اگر 7 تا 7 برداریم چیزی اضافه نمی ماند چند گوی در کیسه وجود داشته است ؟

7

در اعداد رومی X نشانه عدد 10 و حرف  Iنشانه عدد 1 است ،اگر I پهلوی راست X نوشته شود به معنیه 1+10 ،و اگر i پهلوی چپ X نوشته شود به معنی 1- 10 است ،اکنون اگر  رابطه ی :   XI +I=X   بنویسید به معنی   10=1+11 نادرست است ، بدون دست کاری در نوشته چه عملی می توان انجام داد تا این رابطه درست باشد؟

8

دو فیتیله داریم که هر کدام در 1 ساعت میسوزند اندازه و پهنای هر کدام با هم فرق می کند در کل یکی کوتاه تر و یکی بلندتر هستند چگونه می توان با آنها 45 دقیقه را اندازه گرفت؟

نکته :

از تقسیم کردن فیتیله ها نمیتوان استفاده کرد زیرا ممکن است یک چهارم یک فیتیله در 50 دقیقه بسوزد و بقیه آن که سه چهارم آن می باشد فقط در 10 دقیقه  یا بلعکس

9

چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟

10

شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است . تخم به کدام سمت پرت می شود ؟

11

فرض کنید راننده یک اتوبوس هستید مقصد اتوبوس از  مشهد به شیراز است تعداد مسافرین 36 نفر می باشد و درتهران 23 نفر پیاده و 14 نفر سوار می شوند در اصفهان نیز 18 نفر پیاده و 5 نفر سوار می شوند . راننده چند سال دارد ؟

 

برای دیدن پاسخ ها اینجا را کلیک کنید

]]>
خواب خوش 2008-10-23T16:32:34+01:00 2008-10-23T16:32:34+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/21 هاشمی به نام خدا   خواب خوش سه تن در رهى مى‏رفتند؛ یكى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند. شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یك نفر را سیر نمى‏كرد. یكى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر كه خواب نیكو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید. صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم كه عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند به نام خدا

 

خواب خوش

سه تن در رهى مى‏رفتند؛ یكى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.

شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یك نفر را سیر نمى‏كرد.

یكى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر كه خواب نیكو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.

صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم كه عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از این نیكوتر نباشد. حلوا نصیب من است .

یهودى گفت: خواب من نیكوتر است . موسى را دیدم كه دست من را گرفته بود و مى‏برد . از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میانه راه تو را دیدم كه در آسمان چهارم آرمیده‏اى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت: ((اى بیچاره !آن یكى را عیسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏اى.بارى اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخیز به همان حلوا رضایت ده . )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم كه من نیز نصیبى داشته باشم .

]]>
چوپان بى سواد، ولى هوشمند 2008-10-23T16:30:10+01:00 2008-10-23T16:30:10+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/20 هاشمی به نام خدا   چوپان بى سواد، ولى هوشمند   چوپانى در بیابان مشغول چرانیدن گوسفندان بود، دانشمندى در سفر به او رسید و اندكى با او گفتگو كرد فهمید كه او بى سواد است ، به او گفت : ((چرا دنبال تحصیل سواد نمى روى ؟)) چوپان گفت : ((من آنچه را كه خلاصه و چكیده همه علوم است ، آموخته ام دیگر نیازى به آموزش مجدد ندارم .)) دانشمند گفت : آنچه آموخته اى براى من بیان كن . چوپان گفت : خلاصه و چكیده همه علم ها پنج چیز است : 1 تا راستى تمام نگردد، دروغ نگویم . 2 تا غذاى حلال تمام نشده ، غذاى حر به نام خدا

 

چوپان بى سواد، ولى هوشمند

 

چوپانى در بیابان مشغول چرانیدن گوسفندان بود، دانشمندى در سفر به او رسید و اندكى با او گفتگو كرد فهمید كه او بى سواد است ، به او گفت : ((چرا دنبال تحصیل سواد نمى روى ؟))

چوپان گفت : ((من آنچه را كه خلاصه و چكیده همه علوم است ، آموخته ام دیگر نیازى به آموزش مجدد ندارم .))

دانشمند گفت : آنچه آموخته اى براى من بیان كن .

چوپان گفت : خلاصه و چكیده همه علم ها پنج چیز است :

1 تا راستى تمام نگردد، دروغ نگویم .

2 تا غذاى حلال تمام نشده ، غذاى حرام نخورم .

3 تا در خودم عیب هست ، عیبجوئى از دیگران نكنم .

4 تا روزى خدا تمام نشده به در خانه هیچكسى براى روزى نروم .

5 تا پاى در بهشت ننهاده ام از مكر و فریب شیطان غافل نگردم .

دانشمند، او را تصدیق كرد و گفت : همه علوم در وجود تو جمع شده است ، و هر كس این پنج خصلت را بداند و عمل كند (به هدف علوم اسلامى رسیده ) و از كتب علم و حكمت ، بى نیاز شده است .

]]>
پیشگوییهای نوستر آداموس 2008-06-24T01:06:00+01:00 2008-06-24T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/19 هاشمی بسم الله الرحمن الرحیم پیشگوییهای نوستر آداموس با سلام به دوستان عزیز در مورد پیشگوییهای  نوستر آداموس مطالبی را شنیده بودم اما این شخص را دقیقا نمیشناختم  . سعی کردم اطلاعات بیشتری در موردش پیدا کنم که متاسفانه به فارسی چیزی پیدا نکردم چون معمولا وبلاگها و سایتها همه از یک سایت یعنی موعود اسلام مطلبی را  کپی کرده بودند.خوب با این وجود از  کتاب و سایتهای خارجی توانستم مطالب بیشتری در مورد این شخص بدست بیاورم که خلاصه آن را برای شما دوستان عزیز در اینجا عرض می کنم.مایكل دى نوستر آداموس یک مسیحی م

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پیشگوییهای نوستر آداموس

 

با سلام به دوستان عزیز

در مورد پیشگوییهای  نوستر آداموس مطالبی را شنیده بودم اما این شخص را دقیقا نمیشناختم  . سعی کردم اطلاعات بیشتری در موردش پیدا کنم که متاسفانه به فارسی چیزی پیدا نکردم چون معمولا وبلاگها و سایتها همه از یک سایت یعنی موعود اسلام مطلبی را  کپی کرده بودند.خوب با این وجود از  کتاب و سایتهای خارجی توانستم مطالب بیشتری در مورد این شخص بدست بیاورم که خلاصه آن را برای شما دوستان عزیز در اینجا عرض می کنم.

پیشگوییهای نوستر آداموس بی مقدمه

مایكل دى نوستر آداموس یک مسیحی متولد فرانسه ( 1566-1503) و یک پزشک بود که در اواسط عمر خود شروع به پیشگوییهایی میکند که هنوز هم مشخص نیست که چه طور و از کجا این پیشگوییها را انجام میداده است .این شخص تمام پیشگویهایش را به صورت شعر   و تقریبا رمز گونه نوشته است که شاید دلیل اصلی آن ترس او از کلیسا بوده است چون آن زمان هر کس پیشگویی یا کاری از این قبیل انجام میداده است از طرف کلیسا جادوگر معرفی و به مرگ محکوم میشده است . او پیشگوییهای خودش را از زمان حیات خود شروع کرده و تا حالا نیز ادامه پیدا میکند . خوب یک سری از آنها را که مهمتر از بقیه بود بطور خلاصه مینویسم

پیش بینی ظهور ناپلئون ، جنگ جهانی اول و دوم ، تشکیل اسرائیل ، جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل ، انقلاب ایران ، صدام و جنگ او علیه ایران ، یازده سپتامبر و ...

موارد بالا از مهمترینهای پیشگوییهاش بوده که به وقوع پیوسته البته این بخش کوچکی از کتاب اوست چون اصل کتاب 942 دوبیتی است که خیلی موضوعات را  عمداتا در مورد فرانسه و اروپا بیان کرده که برای ما اهمیت چندانی ندارد . جالب تر اینکه پیشگویهایی که هنوز زمانشان  فرا نرسیده بیشتر در مورد خاورمیانه و مسلمانهاست که خلاصه آن را در زیر می نویسم

 

1- «بر اثر اختلافات داخلى و بى توجهى در فرانسه‏ راه براى محمّدیان باز خواهد شد سرزمین سن و دریاى آن پر از خون خواهد گشت‏ و بندر مارسى پوشیده از كشتیها و بادبانها خواه شد».

که منظورش حمله مسلمانها به فرانسه است

2 - «در منطقه ثروتمند عربى‏ شخصى نیرومند در دین محمّد(ص)به دنیا مى‏آید او اسپانیا را آشفته مى‏سازد و غرناطه  را شكست مى‏دهد. و از این گذشته از راه دریا ملّتهاى لیگورى ( ظاهرا منظور ایتالیا است) را نیز».

3 - «فرانسه از پنج سو،به خاطر سهل انگارى خود مورد حمله قرار مى‏گیرد تونس و الجزایر را ایرانیان،تحریك مى‏كنند (لیون)و(اشبیلیه)و(بارسلون)سقوط مى‏كنند و به كمك ارتش و نیزیها نمى‏توان آنها را نجات داد».

 

4 - «مشعلى برافروخته شبانگاه در آسمان دیده مى‏شود در نزدیكى سرچشمه و بستر رود(رن) گرسنگى و اسحله،كمك بسیار دیر مى‏رسد ایران از جاى مى‏جنبد و بر مقدونیه حمله مى‏برد».

5 - «رهبر ایران در اسپانیاى بزرگ نیرو جمع مى‏كند ناوگانى از كشتیها بر ضدّ مردان محمّدى‏ از(پارت)و(ماد)كه یونان را غارت مى‏كنند و پس از آن در بندر(یونى)بزرگ به انتظارى طولانى مى‏نشینند».

6 - «با آتش و آهن،نه چندان دور از دریاى سیاه‏ نیروهایى از ایران مى‏آیند تا( طرابوزان شهری در ترکیه )را اشغال كنند (فاروس جزیرهای در مصر )و(مثلین جزیره ای در یونان)مى‏لرزند،فرمانروایى فراگیر است‏ دریاى آدریاتیك از خون عربها پوشیده مى‏شود».

7 - «در میدانهاى نبرد در ماد و عربستان و ارمنستان‏ دو سپاه بزرگ سه بار گرد هم مى‏آیند و در نزدیكى سواحل رودارس‏ خانواده سلیمان بزرگ از هم پاشیده مى‏شود».

اشاره به نابودی اسرائیل

 

این بخشی از پیشگوییهایی بود که در کتاب نوستر آداموس  دکتر اعراجی به آن اشاره شده بود. یک نکته جالب که وجود دارد اینکه نوستر آدموس هیچ کشوری را مستقیما با نام خودش معرفی نکرده بلکه با اشاره به یکی از شهرهایش به آن کشور اشاره کرده است در صورتی که نام  ایران را بطور واضح بنام پرشیا که آن زمان ایران به این نام خوانده می شد نام برده است و در کل انتهای پیشگویی به جای میرسد که جهان اسلام به رهبری ایران غرب را از پا در می آورد .

هرچند خودم به پیشگویی هیچ اعتقادی ندارم ولی امیدوارم حداقل این قسمت آخرش حقیقت پیدا کند که از شر اسرائیل و غرب راحت شویم.

 

هر چند من شک دارم که واقعا چنین کتابی وجود داشته باشد چه بسا نقشه ای موذیانه  باشد که یک سری وقایع  تاریخی را سر هم کرده باشند تا با توجه به آن افکار دنیا رو تحت تاثیر قرار بدهند و افکار عمومی جامعه خودشان را به طرفی سوق بدهند که مسلمانان به ویژه ایران شما را نابود میکنند پس با ما همراه باشید تا نگذاریم کسی به شما آسیب برساند .نکته جالب اینکه که  تا قبل از 11 سپتامبر هیچ خبری از این پیشگوییها نبود اگر هم بود بسیار کم اهمیت بود و کسی توجه چندانی به آن نداشت. اما ناگهان می بینیم بوش به خاورمیانه لشکر کشی میکند و همزمان تمام سیاستمدارها نظریاتشان را تحت تاثیر همین پیشگوییها ابراز میکنند و حرف از آخر الزمان میزنند. اگر می خواهید به واقعیت این حرف من پی ببرید فقط کافی است یه جستجوی ساده در اینترنت انجام دهید سیل پیشگوییهایی از آینده جهان به ویژه خاور میانه و بخصوص ایران می یابید که همه آنها بطور محسوسی  مشابه این پیشگویی و عمداتا ضد اسلامی و ایرانی هستند . نسخه های به ظاهر قدیمی این کتاب در موزه نگهداری می شود که هیچکس غیر از خودشان نمیداند اصل است یا جعلی و اینکه آیا قدمت آن واقعا به 450 سال قبل بر می گردد ؟؟!

بهرحال غربیها در تحریف استاد هستند مثل کتب تاریخی، دینی و اخیرا جغرافیایی که نام خلیج فارس را با بی شرمی تمام علنا جعل می کنند .

در تاریخ که هردوت هرجا نامی از ایران و کشورش یونان آمده با ارقام جعلی و بعضا تخیلی موضوعاتی را به سود کشورش بیان کرده است که واقعا مضحک است و جالب اینکه هنوز هم از روی آمار و ارقام هردوت  و بعضی از تخیلاتش کتاب می نویسند و به اسم تاریخی که بسیار مستند و واقعگرایانه است به فروش می رسانند .در کتب دینی که همه ما شاهد  تعدد انجیلهای گوناگون که هر کدام به سلیقه یک شخص یا اشخاصی نوشته شده است هستیم.

...بهرحال هر چه گفتند تا خودمان یقین نکنیم باور نکنیم...  البته این نظر من بود شاید دوستان عزیز وبلاگ بی مقدمه نظر دیگری داشته باشند البته من شخصا دوست دارم قسمت آخر این پیشگوییها اتفاق می افتد

]]>
كاش خدا الاغى داشت 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/18 هاشمی به نام خداكاش خدا الاغى داشت  شخصى به نام سلیمان دیلمى مى گوید:به امام صادق علیه السلام عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و دیندارى چنین و چنان است ... او را محضر امام تعریف كردم .امام صادق علیه السلام فرمود:عقلش چگونه است ؟عرض كردم : نمى دانم .امام فرمود:به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .آن گاه فرمود:مردى از بنى اسرائیل در مكانى بسیار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسیار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را دید، عرض كرد:پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب این بنده ا به نام خدا

كاش خدا الاغى داشت 

شخصى به نام سلیمان دیلمى مى گوید:

به امام صادق علیه السلام عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و دیندارى چنین و چنان است ... او را محضر امام تعریف كردم .

امام صادق علیه السلام فرمود:

عقلش چگونه است ؟

عرض كردم : نمى دانم .

امام فرمود:

به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .

آن گاه فرمود:

مردى از بنى اسرائیل در مكانى بسیار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسیار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.

فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را دید، عرض كرد:

پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب این بنده ات را به من نشان بده ! خداوند ثواب مرد عابد را به فرشته نشان داد ثواب مرد به نظر فرشته خیلى اندك آمد لذا تعجب كرد كه چرا با آن همه عبادت ثوابش كم است خداوند فرمود:

برو پیش او و با وى همنشین باش تا قضیه برایت روشن گردد.

فرشته به صورت انسانى نزد او آمد.

عابد از او پرسید:

تو كیستى ؟

فرشته پاسخ داد:

من بنده عابدى هستم ، چون از مقام و عبادت تو در این مكان آگاه شدم آمده ام كه در اینجا خدا را با هم پرستش كنیم .

فرشته آن روز را با عابد به سر آورد. صبح روز دیگر به عابد گفت :

عجب جاى خوش آب و هوا و باصفایى دارى ؟ كه تنها شایسته عبادت است .

عابد گفت :

آرى ! از هر لحاظ خوب است ، ولى اینجا یك عیب دارد.

فرشته پرسید: آن عیب كدام است ؟

گفت :

كاش خداى ما الاغى داشت ! اگر پروردگار ما الاغى داشت او را در اینجا مى چراندیم كه این گیاهان سرسبز و خرم ضایع نمى شد.

فرشته پرسید:

- آیا پروردگار تو الاغ ندارد.

عابد گفت :

آرى ! اگر الاغى داشت ، این علف ها تباه نشده و بى فایده از بین نمى رفت . خداوند به فرشته وحى نمود كه من به اندازه عقل او پاداش مى دهم ، براى اینكه عقلش كم است ، پاداشش نیز اندك است.

 

 

 

]]>
جامی و عالم نماى شیاد 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/17 هاشمی به نام خداجامی و عالم نماى شیاد  عبدالرحمن جامى شاعر و عارف مشهور را همه مى شناسند. وى از دانشمندان بنام ایران در نیمه دوم قرن هشتم هجرى است و در علوم اسلامى و فنون شعرى توانا بود.آثار فكرى و قلمى او به فارسى و عربى و نظم و نثر بسیار پرارزش و نشانه مهارت و استادى جامى در ادبیات فارسى و عربى و تسلط وى بر تفسیر و حدیث و صرف و نحو منطق و معانى و بیان و كلام و غیره است .او مورد احترام و تكریم علما و فقها و حكما و ادباى عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزیران تیمورى محتشم مى زیست .جامى پس از طى مراحل علم به نام خدا

جامی و عالم نماى شیاد 

عبدالرحمن جامى شاعر و عارف مشهور را همه مى شناسند. وى از دانشمندان بنام ایران در نیمه دوم قرن هشتم هجرى است و در علوم اسلامى و فنون شعرى توانا بود.

آثار فكرى و قلمى او به فارسى و عربى و نظم و نثر بسیار پرارزش و نشانه مهارت و استادى جامى در ادبیات فارسى و عربى و تسلط وى بر تفسیر و حدیث و صرف و نحو منطق و معانى و بیان و كلام و غیره است .

او مورد احترام و تكریم علما و فقها و حكما و ادباى عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزیران تیمورى محتشم مى زیست .

جامى پس از طى مراحل علمى و فراغت از تحصیل فضل و كمال نخست به موطن خویش تربت جام واقع در خراسان بازگشت و به رتق و فتق امور دینى مردم مبادرت ورزید.

ولى عیب كار در این بود كه اولا جامى اندامى لاغر و قامتى كوتاه داشت ثانیا در میان عوام آنهم هموطنان خود قرار گرفته بود كه معمولا روى حب و بغض هاى محلى ، نظر مساعدى نسبت به خودى نشان نمى دهند.

در آن اوقات كه جامى در تربت جام  به سر مى برد و به موعظه خلق و اقامه جمعه و جماعت مشغول بود، عالم نماى شیادى كه فردى تنومند و قیافه اى حق بجانب داشت در حالیكه تحت الحنك انداخته و عمامه و ردائى بقاعده پوشیده بود از عراق به جام  آمد، و از همان لحظه ورود توجه دهاتى ها را به خود جلب كرد.

با ورود او كه یك فرد ناشناس بود و ظاهرى آراسته و اندامى درشت و عمامه اى بزرگ و ریشى بلند داشت . رفته رفته از احترام و موقعیت ملا عبدالرحمن جامى كاسته شد و به وقر و وجهه عالم عراقى افزوده گردید.

مردم با سلام و صلوات ، عالم تازه وارد را به مسجد جامع بردند و با صفوف بسته پشت سرش نماز گزاردند.

رواج كار او موجب شد كه جامى از رونق بیفتد تا جائیكه دیگر كسى به نماز او حاضر نمى شد.

حق ناشناسى مردم و عوام بازى آنها، كارد را به استخوان جامى رسانید، چندانكه ناچار شد براى متوجه ساختن همشهریانش دست به اقدام بزند.

جامى پس از یك برخورد با عالم عراقى به خوبى پى برد كه وى فاقد سواد است ، و از علم و دانش و شروط لازم یك فرد روحانى و عالم درس ‍خوانده بكلى عارى است . در حقیقت یكفرد عالم نماست . و شیادى بیش ‍نیست كه لباس روحانیت را وسیله كسب معاش قرار داده است .

جامى به هر كس رسید صریحا گفت كه این مرد عراقى یك فرد جاهل و بى سواد است و شایسته نیست كه مسلمانان پشت سر چنین مرد نادانى نماز بگذارند.

دهاتى ها كه سخنان جامى را حمل بر حسادت و حس رقابت مى كردند و حاضر نبودند از وى بپذیرند، گفتند براى روشن شده امر، خوب است كه هر دوى شما را در مسجد رودررو كنیم و با هم مباحثه نمائید تا حقیقت بر همه آشكار گردد.

جامى به اتكاى علم و فضل خود و اطمینان به بى سوادى شیاد تازه وارد، پیشنهاد اهل ده را نپذیرفت و آمادگى خود را اعلام داشت مشروط به اینكه طرف نیز قبول كند.

عالم عراقى هم كه طبق حدس ملا عبدالرحمن ، مردى بى سواد بود، قبولى خود را اعلام داشت . پس از تعیین وقت و اعلام عمومى ، اهالى ده در مسجد حضور یافتند.

مذاكره جامى و عالم عراقى با حضور ریش سفیدان محل و عموم مردم جام شروع شد.

جامى پرسید تو از من مى پرسى یا من از تو سئوال كنم ؟ عالم عراقى گفت : من از تو سئوال مى كنم .

ولى قبل از هر چیز یك كلمه از تو مى پرسم اگر جواب دادى معلوم مى شود كه عالمى و درس خوانده اى ، وگرنه من وقت خود را بیهوده با تو تلف نمى كنم .

جامى روى صفاى باطن و به اعتماد تحصیلات خود، و بى سوادى آن شیاد گفت : هر چه مى خواهى بپرس !

عالم عراقى گفت : لااعلم یعنى چه ؟

جامى فى الفور و بدون توجه به حقه بازى عالم نماى شیاد گفت : یعنى نمى دانم عالم عراقى گفت : پس اگر نمى دانى من با كسى كه نمى داند گفتگوئى ندارم!! و از جا برخاست و رفت !

غریو شادى و همهمه از حاضران و دهاتى هاى ساده دل برخاست و به رقص و پایكوبى پرداختند، كه عالم عراقى بر ملا عبدالرحمن جامى غلبه كرد، و در سؤ ال اول او را گیر انداخت ، و بهم گفتند دیدید كه جامى از پاسخ به مولانا فرو ماند و صریحا گفت : نمى دانم !

در اینجا جامى  پى برد كه شیخ عراقى با این سؤ ال چه كلاه گشادى به سر او گذاشت و چگونه عوام الناس را بر او شورانید. معلوم مى شود سالهاست كه این كاره است ، و لابد تاكنون خیلى ها را مشت و مال كرده است .

ناگزیر چند روزى در جام ماند سپس تصمیم گرفت براى همیشه از آنجا كوچ كند و از میان مردم بى سواد فرومایه بیرون برود.

هنگامى كه اهالى متوجه شدند ملا عبدالرحمن قصد مهاجرت دارد، عده اى براى بدرقه اش گرد آمدند. وقتى جامى به خارج شهر رسید ایستاد و گفت :

همشهریها! من این عالم محترم كه مردى شایسته است ظلم كردم و اعتراف مى كنم كه تقصیر كارم .

اكنون از شما تقاضا دارم یكنفر را بفرستید نزد ایشان كه ضمن حلالى خواستن براى من از وى بخواهد یك تار موى ریش خود را كنده و به من بدهد تا به آن تبرك بجویم . و در این سفر نگهدار من باشد!

دهاتى ها خوشحال شدند و یكنفر را براى تاءمین این منظور به ده فرستادند.

مرد دهاتى آمد و موضوع انفعال و شرمندگى جامى را از آنچه در پشت سر وى گفته بود اظهار داشت و گفت اكنون از شما انتظار دارد یك تار موى محاسن مبارك خود را از ته بكنید و به وى مرحمت فرمائید، تا در این مسافرت نگاهدار او باشد، و از بركت آن صدمه اى به وى نرسد! عالم نماى شیاد كه انبانى پر باد بود، و متاعى جز عوام فریبى و ریش بلند و حقه بازى نداشت ، بر اثر نادانى و حماقت از پیشنهاد جامى حسن استقبال نمود و فى الحال یك تار موى ریش خود را كند و به آن عوام كالانعام داد، تا در حضور بقیه دهاتى ها به ملا عبدالرحمن جامى تسلیم كند.

دهاتى هم آمد و موى ریش عالم عراقى را به جامى  تحویل داد. جامى آنرا گرفت و بوسید و بر دیدگان نهاد، سپس در لاى كتاب دعایش ‍گذاشت و روانه شد.

موضوع موى ریش حضرت آقا در دهكده منتشر گردید، و همه جا زبان به زبان مى گشت .

مردم گفتند: وقتى ملا عبدالرحمن ، كه عالمى بزرگوار بود اینقدر براى این عالم احترام قایل باشد، كه موى ریش او را حرز خود كند، تا از هر گونه صدمه و خطرى در امان بماند، چرا ما از این سعادت بى نصیب بمانیم ؟!

به دنبال این فكر، رجال ده به حضور آقا رسیدند و هر كدام تقاضاى یك تار مو نمودند كه آقا آنرا از ته كنده و به ایشان مرحمت كند!

آقاى احمق نیز براى جلب بیشتر عوام و به خیال اینكه با همین چند نفر كار خاتمه مى یابد، در چند نوبت چندین موى ریشش را كند و به آنها هدیه داد.

ولى هر كدام مى گرفت به دیگرى مژده مى داد كه توفیق یافته موى آقا را بگیرد و دیگرى را بهوس مى انداخت .

سرانجام كار بجائى رسید كه دهاتى ها دسته دسته به خانه آقا براى گرفتن مویش هجوم مى بردند و تا نمى گرفتند دست بردار نبودند، تا جائى كه صورت عالم نماى شیاد بكلى از مو صاف و پیراسته شد. ناگزیر عالم عراقى پس از چندى درنگ بیشتر را جایز ندانست و از آنجا كوچ كرد و براى همیشه از تربت جام رفت .

 

 

]]>
قرآن و ناپلئون 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/16 هاشمی به نام خداقرآن و ناپلئون ناپلئون  راجع به مسلمین فكر كرد.پرسید: مركز مسلمین كجاست.مصر را به او معرفى كردند. با یك مترجم عرب به طرف شهر مصر حركت كرد. پس از ورود با مترجمش ، به كتابخانه  آن شهر وارد شد.به مترجمش گفت : یكى از این كتابها را برایم بخوان .مترجم دست برد بین این همه كتب یكى را برداشت و گشود، دید قرآن  است . اول صفحه چشمش را این آیه جذب نمود: قرآن مردم را به استوارترین راه هدایت مى كند. آیه را براى ناپلئون خواند و ترجمه كرد.ناپلئون ، از كتابخانه بیرون آمد. شب را تا صبح بفكر این آیه بود.ص به نام خدا

قرآن و ناپلئون

ناپلئون  راجع به مسلمین فكر كرد.

پرسید: مركز مسلمین كجاست.

مصر را به او معرفى كردند. با یك مترجم عرب به طرف شهر مصر حركت كرد. پس از ورود با مترجمش ، به كتابخانه  آن شهر وارد شد.

به مترجمش گفت : یكى از این كتابها را برایم بخوان .

مترجم دست برد بین این همه كتب یكى را برداشت و گشود، دید قرآن  است . اول صفحه چشمش را این آیه جذب نمود:

 قرآن مردم را به استوارترین راه هدایت مى كند.

 آیه را براى ناپلئون خواند و ترجمه كرد.

ناپلئون ، از كتابخانه بیرون آمد. شب را تا صبح بفكر این آیه بود.

صبح بیدار شده و دو مرتبه بكتابخانه آمد. از مترجم خواست از همان كتاب دیروزى برایش بخواند.

قرآن  را باز كرد، آیاتى چند از قرآن  تلاوت كرد و معنى نمود، و دوباره بخانه برگشت ، شب را باز غرق فكر بود.

روز سوم ، بكتابخانه برگشت ، بخواست ناپلئون ، چند آیه از قرآن  را مترجم برایش خواند و ترجمه كرد، از كتابخانه بیرون آمدند. ناپلئون پرسید: این كتاب مربوط به كدام ملّت است ؟

مترجم گفت : مربوط به مسلمانان است ، و اینان معتقدند: كه این قرآن است و از آسمان به پیامبر عظیم الشاءن آنها نازل گردیده.

ناپلئون دو جمله گفت : یكى بنفع مسلمین ، ویكى بضرر مسلمانان .

آنكه بنفع مسلمانان از دهان این مرد سیاسى بیرون آمد، این بود كه گفت : من از این كتاب استفاده كردم ، واین طور احساس نمودم كه : اگر مسلمین از دستورات جامع این كتاب استفاده كنند ذلّت نخواهند دید.

آن كلمه اى را كه به ضرر اسلام گفت ، این بود:

تازمانیكه این قرآن در بین مسلمین حكومت كند، ودر پرتو تعالیم عالیه این برنامه جامع ، زندگى كنند، مسلمین تسلیم ما نخواهند شد، مگر ما بین آنها و قرآن جدایى بیفكنیم .

 

 

 

 

]]>
زاهد ریاکار 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/15 هاشمی به نام خدازاهد ریاکار زاهدنمایى مهمان پادشاه شد، وقتى كه غذا آوردند، كمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامى كه مشغول نماز شد، بیش از معمول و عادت خود، نمازش را طول داد، تا بر گمان نیكى شاه به او بیفزاید.هنگامى كه به خانه اش باز گشت ، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش ‍كه جوانى هوشمند بود از روى تیزهوشى به ریاكارى پدر پى برد و به او رو كرد و گفت : مگر در نزد شاه غذا نخوردى ؟ زاهدنما پاسخ داد: در حضور شاه چیزى نخوردم كه روزى به كار آید یعنى همین كم خورى من موجب موقعیت من نزد شاه گردد، و روزى به نام خدا

زاهد ریاکار

 

زاهدنمایى مهمان پادشاه شد، وقتى كه غذا آوردند، كمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامى كه مشغول نماز شد، بیش از معمول و عادت خود، نمازش را طول داد، تا بر گمان نیكى شاه به او بیفزاید.

هنگامى كه به خانه اش باز گشت ، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش ‍كه جوانى هوشمند بود از روى تیزهوشى به ریاكارى پدر پى برد و به او رو كرد و گفت : مگر در نزد شاه غذا نخوردى ؟

زاهدنما پاسخ داد: در حضور شاه چیزى نخوردم كه روزى به كار آید یعنى همین كم خورى من موجب موقعیت من نزد شاه گردد، و روزى از همین موقعیت بهره گیرم .

پسر هوشمند به او گفت : بنابراین نمازت را نیز قضا كن كه نمازى نخواندى تا به كار آید؟

 

گلستان سعدی

]]>
بخشندگى حافظ! 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/14 هاشمی به نام خدا   بخشندگى حافظ!   حافظ در شعرى مى گوید: اگر آن ترك شیرازى بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را   امیر تیمور گوركان در سال 795، فارس را فتح كرد و شاه منصور را بقتل رساند، خواجه حافظ زنده بود و در شیراز سكونت داشت ، امیر تمیور حافظ را احضار كرد و به او گفت : ((تو مردك بخاطر خال هندوى ترك شیرازى ، سمرقند و بخاراى ما را مى فروشى ؟!)) خواجه حافظ زمین خدمت را بوسید و گفت : اى سلطان عالم ! این نوع بخشندگى است كه مرا به این روز انداخته است . باید ت به نام خدا

 

بخشندگى حافظ!

 

حافظ در شعرى مى گوید:

اگر آن ترك شیرازى بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

امیر تیمور گوركان در سال 795، فارس را فتح كرد و شاه منصور را بقتل رساند، خواجه حافظ زنده بود و در شیراز سكونت داشت ، امیر تمیور حافظ را احضار كرد و به او گفت :

((تو مردك بخاطر خال هندوى ترك شیرازى ، سمرقند و بخاراى ما را مى فروشى ؟!))

خواجه حافظ زمین خدمت را بوسید و گفت : اى سلطان عالم ! این نوع بخشندگى است كه مرا به این روز انداخته است .

باید توجه داشت منظور حافظ این بود كه : اگر سمرقند و بخارا را به من بدهند، من این دو را با خال محبوب عوض نمى كنم ، و منظور از خال محبوب در زبان عرفا نقطه دل انگیز و پركشش به سوى خدا است .

]]>
پند شیطان 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/13 هاشمی به نام خداپند شیطانحضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حیوانات را جاى داد، الاغ در خارج كشتى ماند. هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نمیشد بالاخره خشمگین شده گفت سوار شو اى شیطان .شیطان این سخن را شنید، خود را در پى الاغ آویزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خیال میكرد سوار نشده ، همینكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سیر كرد چشم نوح به شیطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسید چه كس بتو اجازه داد گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شیطان . آنگاه گفت اى نوح تو بر به نام خدا

پند شیطان

حضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حیوانات را جاى داد، الاغ در خارج كشتى ماند. هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نمیشد بالاخره خشمگین شده گفت سوار شو اى شیطان .

شیطان این سخن را شنید، خود را در پى الاغ آویزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خیال میكرد سوار نشده ، همینكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سیر كرد چشم نوح به شیطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسید چه كس بتو اجازه داد گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شیطان . آنگاه گفت اى نوح تو بر من حقى دارى و نیكى درباره من كرده اى میخواهم آنرا جبران نمایم . نوح پرسید آن خدمت چه بوده . در پاسخ گفت : تو دعا كردى قومت بیك ساعت هلاك شدند اگر اینكار را نمیكردى من حیران بودم بچه وسیله آنها را منحرف و گمراه كنم ، از این زحمت مرا راحت كردى .

حضرت نوح دانست شیطان او را سرزنش میكند. شروع بگریه نمود، بعد از طوفان پانصد سال گریه میكرد از اینرو نوح لقب یافت پیش از آن عبدالجبار نام داشت .

خداوند به او وحى كرد كه سخن شیطان را گوش كن . نوح به شیطان گفت آنچه میخواستى بگوئى بگو.

 گفت : از چند خصلت ترا نهى مى كنم : اول اینكه از كبر پرهیز كن زیرا اول گناهیكه نسبت بخداوند انجام شد سجده كنم را تكبر نمیكردم و سجده مینمودم مرا از عالم ملكوت خارج نمیكردند.

دوم از حرص دورى گزین ، زیرا خداوند تمام بهشت را براى پدرت آدم مباح گردانید از یك درخت او را نهى كرد، حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و دید آنچه باید بییند.

سوم - هیچگاه با زن بیگانه و اجنبى خلوت مكن مگر اینكه شخص ثالثى ؛ با شما باشد اگر بدون كسى خلوت كنى من در آنجا حاضر مى شوم ، آنقدر وسوسه مى نمایم تا به زنا وادارت كنم . خداوند به نوح وحى كرد كه گفته شیطان را قبول كن .

 

 

 

]]>
همنشین حضرت موسى علیه السلام 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/12 هاشمی به نام خداهمنشین حضرت موسى علیه السلامروزى حضرت موسى علیه السلام در ضمن مناجات بپروردگار خود عرض ‍كرد خدایا مى خواهیم همنشینى كه در بهشت دارم ببینم چگونه شخصى است جبرئیل بر او نازل شد و عرض كرد یا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشین تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، دید جوانى شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گردید. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمدید او را بدرون برد حضرت موسى دید جو به نام خدا

همنشین حضرت موسى علیه السلام

روزى حضرت موسى علیه السلام در ضمن مناجات بپروردگار خود عرض ‍كرد خدایا مى خواهیم همنشینى كه در بهشت دارم ببینم چگونه شخصى است جبرئیل بر او نازل شد و عرض كرد یا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشین تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، دید جوانى شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .

شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گردید. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمدید او را بدرون برد حضرت موسى دید جوان غذائى تهیه نمود آنگاه زنبیلى از سقف بزیر آورد و پیرزنى بس فرتوت و كهنسال را از درون زنبیل خارج كرد. او را شستشو داده غذایش را با دست خویش به او خورانید. موقعیكه خواست زنبیل را بجاى اول بیاویزد زبان پیرزن بكلماتى كه مفهوم نمیشد حركت نمود بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند حضرت پرسید حكایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض كرد این پیرزن مادر منست چون مرا بضاعتى نیست كه جهت او كنیزى بخرم ناچار خودم كمر بخدمت او بسته ام .

حضرت پرسید آن كلماتیكه بزبان جارى كرد چه بود؟جوان گفت هر وقت او را شستشو میدهم و غذا باو میخورانم میگوید: خداوند ترا ببخشد و همنشین حضرت موسى در بهشت باشى بهمان درجه و جایگاه .

موسى علیه السلام فرمود اى جوان بشارت میدهم بتو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانیده . جبرئیل بمن خبر داد كه در بهشت تو همنشین من هستى .

 

 

 

 

]]>
حکایت زیارت نادر شاه 2008-06-07T01:06:00+01:00 2008-06-07T01:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/11 هاشمی به نام خداحکایت زیارت نادر شاهدر سفرى كه نادرشاه ، به نجف اشرف رفته بود؛ وقتى به درِ آستان مقدس علوى علیه السّلام رسید، امر كرد، یك زنجیر بگردنش انداخته و او را همانند یك غلام حلقه بگوش ، كشان ، كشان به داخل حرم ببرند. وقتى كه زنجیر به گردن او آویخته شد، كسى جرئت نكرد او را با آن وضع ، كه خودش ‍دستور داده بود ببرد، ناگهان دیدند شخصى با عظمت پیدا شد، بدون درنگ سر زنجیر را گرفته و به همان حال او را داخل صحن مطهر نمود، پس ‍از آن ، هر چه پى آن شخص گشتند، او را نیافتند.نادر در همان سفر، تصمیم گرفت كه به نام خدا

حکایت زیارت نادر شاه

در سفرى كه نادرشاه ، به نجف اشرف رفته بود؛ وقتى به درِ آستان مقدس علوى علیه السّلام رسید، امر كرد، یك زنجیر بگردنش انداخته و او را همانند یك غلام حلقه بگوش ، كشان ، كشان به داخل حرم ببرند. وقتى كه زنجیر به گردن او آویخته شد، كسى جرئت نكرد او را با آن وضع ، كه خودش ‍دستور داده بود ببرد، ناگهان دیدند شخصى با عظمت پیدا شد، بدون درنگ سر زنجیر را گرفته و به همان حال او را داخل صحن مطهر نمود، پس ‍از آن ، هر چه پى آن شخص گشتند، او را نیافتند.

نادر در همان سفر، تصمیم گرفت كه گنبد مطهّر آقا امیرالمؤ منین علیه السّلام ا، طلاپوش كند. كارگزارانش وقتى به وسط گنبد رسیدند از وى ، پرسیدند: قربان ! روى گنبد چه نقشى بنویسند؟ نادر بدون تاءمّل ، گفت : بنویسند: یَدُاللّهِ فَوْقَ اَیْدیهِمْ :  دست خدا، بالاى همه دستهاست .

فرداى آن روز، وزیر گفت : به گمانم ، این كلمه از جانب خدا بر دل او الهام شده ، اگر قبول ندارید دو مرتبه از او سؤ ال كنید. رفتند و از نادر سؤ ال كردند: قربان ! فرمودید، روى گنبد را چه نقشى بنویسیم ؟ نادر كه سواد نداشت و آیه را فراموش كرده بود گفت : همانكه دیروز گفتم .

 

 

 

]]>
ازدواج پر ماجرا 2008-06-07T00:06:00+01:00 2008-06-07T00:06:00+01:00 tag:http://sgh.mihanblog.com/post/10 هاشمی به نام خداازدواج پر ماجرادر زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل ، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت . وى جوانى با ادب ، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش ، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان ، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان ، در پى داشت . وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده ، كلید انبار هم در جیب اوست . و از

به نام خدا

ازدواج پر ماجرا

در زمان حضرت موسى علیه السّلام در بنى اسرائیل ، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت . وى جوانى با ادب ، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.

در یكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خویش ، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خریدارى كرد، كه آن معامله كلان ، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان ، در پى داشت . وقتى براى تحویل گندم به انبارى خویش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابیده ، كلید انبار هم در جیب اوست . و از آنجائى كه این جوان ، شخصى فهمیده و باتربیت بود، طبعاً پدرش ، احترام خاصى پیش او داشت .

با عذرخواهى به مشترى گفت : متاءسفانه ! تحویل گندم ، بستگى به بیدارى پدرم دارد و من راضى نیستم كه او را از خواب ، بیدار كرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم كنم ؛ به همین جهت ، اگر صبر كنى تا پدرم بیدار شود من مقدارى از مبلغ كالا، به تو تخفیف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر كنى ، لطفاً از جاى دیگرى جنس مورد نیاز خود را تهیه كن .

مشترى گفت : من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم ، معطل نشو و پدر را از خواب بیدار كن ، جنس را تحویل من بده . جوان گفت : من هرگز، او را از خواب بیدار نخواهم كرد و استراحت پدر، در نزد من بیشتر ارزش ‍دارد تا سود این معامله كلان . بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان ، بالاخره مشترى صبر نكرد و رفت .

بعد از ساعتى ، پدر از خواب بیدار شد؛ دید پسرش در حیاط خانه قدم مى زند، پرسید: پسرم ! چطور شده در این ساعت كارى ، درب مغازه را بسته و بخانه آمده اى ؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل كرد، پدرش بعد از شنیدن واقعه ، خیلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و بخداوند عرضه داشت : پروردگارا! از تو متشكرم ، كه چنین فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا كرده اى . و به پسرش گفت : اگر چه من راضى بودم كه مرا از خواب بیدار كنى و اینقدر سود را از دست ندهى ، امّا حالا كه تو بزرگوارى كردى و احترام پدر پیرت را نگاه داشته اى ، من ، در عوض آن سودى كه از دست داده اى ، گوساله خویش را، بتو مى بخشم و امیدوارم كه خداى متعال توسط این گوساله ، نفع بسیارى بتو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها كه احترام پدر و مادر خویش را حفظ كنند. سه سال از این ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد كرده و یك گاو بزرگ و كامل شده بود.

در آن زمان ، در منطقه دیگرى و در یكى از خانواده هاى بنى اسرائیل ، دخترى مؤ دّب و عفیفه و جمیله بود كه بحدّ بلوغ رسیده و خواستگاران زیادى برایش مى آمدند؛ كه از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: یكى از آن دو، متدین و باتربیت بود امّا از مال دنیا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم ، از ثروت دنیا بهره مند بود، ولى از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره اى نداشت ، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرویده بود.

دختر، از بین خواستگاران ، به این دو نفر متمایل شد و یك هفته مهلت خواست ، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آینده خویش تصمیم بگیرد. او در این مدت با خود فكر كرد كه :

اگر من ، با پسر عموى متدین ازدواج كنم ، باید عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم ، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس ، بسر خواهم برد و یك زندگى آرامبخش و سالم ، خواهم داشت . و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوى و آلوده به گناه ازدواج كنم ، ممكن است چند روزى در رفاه و آسایش باشم ، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آینده ام ، ممكن است از جادّه سعادت ، منحرف شده و در سراشیبى لغزش ها و آلودگى سقوط كنم .

دختر جوان ، بعد از فكر و مشورت با پدر و مادرش به این نتیجه رسید كه با پسر عموى متدین و باتقوا ازدواج كند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصمیم عاقلانه دختر عموى خویش آگاه گردید، خود را در میان همسن و سالان شكست خورده تلقى كرد؛ و آتش حسد، در سینه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شیطان ، نقشه خطرناك و شومى كشید.

او شبى ، پسر عموى باتقوا را، به منزل خویش دعوت كرده و بعد از پذیرائى كامل ، شب را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب ، در حالى كه میهمان در خواب بود او را بطرز فجیعى كشته ، و جنازه را به یكى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائیل انداخت .

بعد پیش خودش فكر كرد: با یك تیر دو نشان مى زنم ، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقیب ، ناچار مرا مى پذیرد و دومّاً، دیه این پسر عمو را، كه به غیر از من ، وارثى ندارد، طبق قانون حضرت موسى علیه السّلام از اهالى محل گرفته ، و صرف خرج عروسى مى كنم .

صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بیرون آمدند، با جسد خونین یك شخص مقتول ، مواجه شدند، و هر چه دقت كردند، او را نشناختند؛ تا اینكه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى علیه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى كشاورزان ، از رفتن به سرِ كار، خوددارى كنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.

زیرا مسئله قتل ، در بین بنى اسرائیل خیلى مهم بود. مردم ، بدنبال دستور پیامبر خدا، تمام تلاش خود را بكار بردند، ولى هیچ اثرى از قاتل و یا مقتول بدست نیامد.

جوان قاتل ، نزدیكیهاى ظهر، از منزل خود بیرون آمد و مشاهده كرد كه وضع شهر بهم ریخته ، همه دست از كار كشیده اند. جوان با تجاهل  علت را جویا شد و گفتند: شخصى را كشته و شب گذشته ، به یكى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگیرى قاتل را داده است كه خانواده مقتول ، او را قصاص كنند. او به سرعت ، به كنار جنازه آمد و روپوش را كنار زد و بصورت او نگاه كرد. ناگهان نعره زد، و داد و فریاد راه انداخته و مانند اشخاص مصیبت دیده ، به سر و صورت خود مى زد و گریه كنان مى گفت : آه ! آه ! این جوان پسرعموى من است و باید، یا قاتل را نشان بدهید تا قصاص كنم ، و یا اینكه دیه خون او را بگیرم ! وقتى او را در محضر حضرت موسى علیه السّلام حاضر كردند، حضرت موسى علیه السّلام بعد از احراز هویّت و خویشاوندى آن جوان با مقتول ، فرمود: اهالى آن محل یا باید، قاتل را بیابند و یا اینكه ، پنجاه نفر قسم بخورند كه خبر از قاتل ندارند و دیه مقتول را بپردازند.

بنى اسرائیل گفتند: یا نبى اللّه ! ما بدون تقصیر چرا دیه بدهیم ، شما از خداى خویش سؤ ال كن ، تا اینكه قاتل را، بما معرفى نماید و ما از این اتهام ، رها شویم . حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً این است و من هرگز خلاف حكم خدا عمل نخواهم كرد.

در این هنگام ، از طرف خداوند به موسى علیه السّلام وحى نازل شد: اى موسى ! حالا كه بحكم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده ، گاوى را بكشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمایم و او قاتل خودش را معرفى كند. موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح كنید و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنید، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى كند و غوغا و آشوب خاموش گردد

گفتند: آیا ما را مسخره مى كنى ؟مگر ممكن است عضو مرده اى را به مرده بزنیم و او زنده شود.

موسى گفت : به خدا پناه مى برم از اینكه از جاهلان باشم !

بنى اسرائیل گفتند: پس از خداى خود بخواه ، كه براى ما روشن كند، این ماده گاو چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرماید: ماده گاوى است كه نه پیر؛ و نه بكر و جوان ؛ میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده هر چه زودتر انجام دهید.

گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما بیان كند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرماید: گاوى باشد زرد یكدست ، كه بینندگان را خوش آمده و مسرور سازد.

باز گفتند: از خداوند بخواه ، چگونگى آن گاو را كاملاً براى ما روشن سازد كه هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت كرده و انشاءالله هدایت خواهیم شد.

گفت : خدا مى فرماید: گاوى باشد كه نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبكشى كند و آن بى عیب و یكرنگ باشد. گفتند: اكنون حقیقت را روشن ساختى .

بنى اسرائیل ، وقتى این صفات را، از حضرت موسى شنیدند، بدنبال گاوى با این اوصاف گشتند و هر چه تفحص كردند، پیدا نشد تا اینكه بالاخره ، گاو را با آن ویژگى ها، در خانه جوانى پیدا كردند.

او همان جوان گندم فروش بود كه چند سال پیش ، در اثر احترام و مهربانى به پدرش ، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائیل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خرید گاو را كردند و او وقتى از ماجرا اطلاع یافت خوشحال شده و گفت : من باید از مادرم اجازه بگیرم .

پیش مادرش آمده و مشورت كرد، مادرش گفت : به دو برابر قیمت معمولى او را بفروش . بنى اسرائیل وقتى از قیمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده ؟ یك گاو معمولى ، به دو برابر قیمت بازار؟!

و پیش حضرت موسى علیه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نیست ، ما آنرا به دو برابر قیمت مى خریم ، برو گاو را بیاور. و او دوباره پیش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت : پسرم ! برو بگو: به دو برابر قیمت قبلى ما مى فروشیم ! آنها وقتى این جمله را شنیدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما یك گاو را به چهار برابر قیمت ، نمى خریم .

پیش حضرت موسى علیه السّلام برگشتند و حضرت فرمود:باید بخرید، زیرا فرمان خداوند است . آنها بازگشتند؛ اینبار نیز مادر جوان گفت : پسر جان ! برو به آنها بگو: چون شما نخریدید و رفتید، به دو برابر قیمت قبلى مى فروشیم . و بنى اسرائیل باز از خریدن ، خوددارى كرده و برگشتند. و هر بار كه برمى گشتند، قیمت دو برابر مى شد، تا اینكه ، آن گاو را بدستور حضرت موسى خریدند، به قیمت اینكه پوستش را پر از سكّه هاى طلا بكنند. بعد از خریدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سكّه هاى طلا كرده و به صاحبش تحویل دادند.

حضرت موسى علیه السّلام آمد و دو ركعت نماز خواند و بعد دستها را بسوى آسمان بلند كرده و فرمود: پروردگارا! ترا قسم مى دهم به شكوه و جلال محمد و آل محمدعلیه السّلام كه این مرده را زنده گردانى . و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى كرده و چگونگى وقوع جنایت را شرح داد.

بعد از این معجزه ، بنى اسرائیل به همدیگر مى گفتند: ما نمى دانیم معجزه زنده شدن این مقتول مهمّ است ، یا ثروتمند كردن خداوند، آن جوان تاجر را!

حضرت موسى امر كرد كه قاتل را قصاص كنند. و آن جوان بیگناه ، بعد از زنده شدن ، از حضرت موسى تقاضا كرد كه از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنایت كند. خداوند به حضرت موسى مژده داد كه هفتاد سال ، عمر دوباره به او بخشیدم و بعد موسى علیه السّلام آن دختر پاكدامن را به عقد آن جوان -پسر عموى متدین و درستكار- در آورد. و در حدیث نقل شده : خداوند در قیامت هم بین آن دو زوج جوان ، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با یكدیگر زن و شوهر خواهند بود.

 

 

 

 

 

]]>