تبلیغات
بی مقدمه - مطالب حکایت


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

خواب خوش

نوشته شده توسط:هاشمی
پنجشنبه 2 آبان 1387-11:32 ب.ظ

به نام خدا

 

خواب خوش

سه تن در رهى مى‏رفتند؛ یكى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.

شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یك نفر را سیر نمى‏كرد.

یكى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر كه خواب نیكو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.

صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم كه عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از این نیكوتر نباشد. حلوا نصیب من است .

یهودى گفت: خواب من نیكوتر است . موسى را دیدم كه دست من را گرفته بود و مى‏برد . از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میانه راه تو را دیدم كه در آسمان چهارم آرمیده‏اى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت: ((اى بیچاره !آن یكى را عیسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏اى.بارى اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخیز به همان حلوا رضایت ده . )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم كه من نیز نصیبى داشته باشم .



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 آبان 1387 12:22 ق.ظ

چوپان بى سواد، ولى هوشمند

نوشته شده توسط:هاشمی
پنجشنبه 2 آبان 1387-11:30 ب.ظ

به نام خدا

 

چوپان بى سواد، ولى هوشمند

 

چوپانى در بیابان مشغول چرانیدن گوسفندان بود، دانشمندى در سفر به او رسید و اندكى با او گفتگو كرد فهمید كه او بى سواد است ، به او گفت : ((چرا دنبال تحصیل سواد نمى روى ؟))

چوپان گفت : ((من آنچه را كه خلاصه و چكیده همه علوم است ، آموخته ام دیگر نیازى به آموزش مجدد ندارم .))

دانشمند گفت : آنچه آموخته اى براى من بیان كن .

چوپان گفت : خلاصه و چكیده همه علم ها پنج چیز است :

1 تا راستى تمام نگردد، دروغ نگویم .

2 تا غذاى حلال تمام نشده ، غذاى حرام نخورم .

3 تا در خودم عیب هست ، عیبجوئى از دیگران نكنم .

4 تا روزى خدا تمام نشده به در خانه هیچكسى براى روزى نروم .

5 تا پاى در بهشت ننهاده ام از مكر و فریب شیطان غافل نگردم .

دانشمند، او را تصدیق كرد و گفت : همه علوم در وجود تو جمع شده است ، و هر كس این پنج خصلت را بداند و عمل كند (به هدف علوم اسلامى رسیده ) و از كتب علم و حكمت ، بى نیاز شده است .



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 آبان 1387 12:22 ق.ظ

كاش خدا الاغى داشت

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-10:06 ق.ظ

به نام خدا

كاش خدا الاغى داشت 

شخصى به نام سلیمان دیلمى مى گوید:

به امام صادق علیه السلام عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و دیندارى چنین و چنان است ... او را محضر امام تعریف كردم .

امام صادق علیه السلام فرمود:

عقلش چگونه است ؟

عرض كردم : نمى دانم .

امام فرمود:

به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .

آن گاه فرمود:

مردى از بنى اسرائیل در مكانى بسیار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسیار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.

فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را دید، عرض كرد:

پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب این بنده ات را به من نشان بده ! خداوند ثواب مرد عابد را به فرشته نشان داد ثواب مرد به نظر فرشته خیلى اندك آمد لذا تعجب كرد كه چرا با آن همه عبادت ثوابش كم است خداوند فرمود:

برو پیش او و با وى همنشین باش تا قضیه برایت روشن گردد.

فرشته به صورت انسانى نزد او آمد.

عابد از او پرسید:

تو كیستى ؟

فرشته پاسخ داد:

من بنده عابدى هستم ، چون از مقام و عبادت تو در این مكان آگاه شدم آمده ام كه در اینجا خدا را با هم پرستش كنیم .

فرشته آن روز را با عابد به سر آورد. صبح روز دیگر به عابد گفت :

عجب جاى خوش آب و هوا و باصفایى دارى ؟ كه تنها شایسته عبادت است .

عابد گفت :

آرى ! از هر لحاظ خوب است ، ولى اینجا یك عیب دارد.

فرشته پرسید: آن عیب كدام است ؟

گفت :

كاش خداى ما الاغى داشت ! اگر پروردگار ما الاغى داشت او را در اینجا مى چراندیم كه این گیاهان سرسبز و خرم ضایع نمى شد.

فرشته پرسید:

- آیا پروردگار تو الاغ ندارد.

عابد گفت :

آرى ! اگر الاغى داشت ، این علف ها تباه نشده و بى فایده از بین نمى رفت . خداوند به فرشته وحى نمود كه من به اندازه عقل او پاداش مى دهم ، براى اینكه عقلش كم است ، پاداشش نیز اندك است.

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 02:06 ق.ظ

جامی و عالم نماى شیاد

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-10:06 ق.ظ

به نام خدا

جامی و عالم نماى شیاد 

عبدالرحمن جامى شاعر و عارف مشهور را همه مى شناسند. وى از دانشمندان بنام ایران در نیمه دوم قرن هشتم هجرى است و در علوم اسلامى و فنون شعرى توانا بود.

آثار فكرى و قلمى او به فارسى و عربى و نظم و نثر بسیار پرارزش و نشانه مهارت و استادى جامى در ادبیات فارسى و عربى و تسلط وى بر تفسیر و حدیث و صرف و نحو منطق و معانى و بیان و كلام و غیره است .

او مورد احترام و تكریم علما و فقها و حكما و ادباى عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزیران تیمورى محتشم مى زیست .

جامى پس از طى مراحل علمى و فراغت از تحصیل فضل و كمال نخست به موطن خویش تربت جام واقع در خراسان بازگشت و به رتق و فتق امور دینى مردم مبادرت ورزید.

ولى عیب كار در این بود كه اولا جامى اندامى لاغر و قامتى كوتاه داشت ثانیا در میان عوام آنهم هموطنان خود قرار گرفته بود كه معمولا روى حب و بغض هاى محلى ، نظر مساعدى نسبت به خودى نشان نمى دهند.

در آن اوقات كه جامى در تربت جام  به سر مى برد و به موعظه خلق و اقامه جمعه و جماعت مشغول بود، عالم نماى شیادى كه فردى تنومند و قیافه اى حق بجانب داشت در حالیكه تحت الحنك انداخته و عمامه و ردائى بقاعده پوشیده بود از عراق به جام  آمد، و از همان لحظه ورود توجه دهاتى ها را به خود جلب كرد.

با ورود او كه یك فرد ناشناس بود و ظاهرى آراسته و اندامى درشت و عمامه اى بزرگ و ریشى بلند داشت . رفته رفته از احترام و موقعیت ملا عبدالرحمن جامى كاسته شد و به وقر و وجهه عالم عراقى افزوده گردید.

مردم با سلام و صلوات ، عالم تازه وارد را به مسجد جامع بردند و با صفوف بسته پشت سرش نماز گزاردند.

رواج كار او موجب شد كه جامى از رونق بیفتد تا جائیكه دیگر كسى به نماز او حاضر نمى شد.

حق ناشناسى مردم و عوام بازى آنها، كارد را به استخوان جامى رسانید، چندانكه ناچار شد براى متوجه ساختن همشهریانش دست به اقدام بزند.

جامى پس از یك برخورد با عالم عراقى به خوبى پى برد كه وى فاقد سواد است ، و از علم و دانش و شروط لازم یك فرد روحانى و عالم درس ‍خوانده بكلى عارى است . در حقیقت یكفرد عالم نماست . و شیادى بیش ‍نیست كه لباس روحانیت را وسیله كسب معاش قرار داده است .

جامى به هر كس رسید صریحا گفت كه این مرد عراقى یك فرد جاهل و بى سواد است و شایسته نیست كه مسلمانان پشت سر چنین مرد نادانى نماز بگذارند.

دهاتى ها كه سخنان جامى را حمل بر حسادت و حس رقابت مى كردند و حاضر نبودند از وى بپذیرند، گفتند براى روشن شده امر، خوب است كه هر دوى شما را در مسجد رودررو كنیم و با هم مباحثه نمائید تا حقیقت بر همه آشكار گردد.

جامى به اتكاى علم و فضل خود و اطمینان به بى سوادى شیاد تازه وارد، پیشنهاد اهل ده را نپذیرفت و آمادگى خود را اعلام داشت مشروط به اینكه طرف نیز قبول كند.

عالم عراقى هم كه طبق حدس ملا عبدالرحمن ، مردى بى سواد بود، قبولى خود را اعلام داشت . پس از تعیین وقت و اعلام عمومى ، اهالى ده در مسجد حضور یافتند.

مذاكره جامى و عالم عراقى با حضور ریش سفیدان محل و عموم مردم جام شروع شد.

جامى پرسید تو از من مى پرسى یا من از تو سئوال كنم ؟ عالم عراقى گفت : من از تو سئوال مى كنم .

ولى قبل از هر چیز یك كلمه از تو مى پرسم اگر جواب دادى معلوم مى شود كه عالمى و درس خوانده اى ، وگرنه من وقت خود را بیهوده با تو تلف نمى كنم .

جامى روى صفاى باطن و به اعتماد تحصیلات خود، و بى سوادى آن شیاد گفت : هر چه مى خواهى بپرس !

عالم عراقى گفت : لااعلم یعنى چه ؟

جامى فى الفور و بدون توجه به حقه بازى عالم نماى شیاد گفت : یعنى نمى دانم عالم عراقى گفت : پس اگر نمى دانى من با كسى كه نمى داند گفتگوئى ندارم!! و از جا برخاست و رفت !

غریو شادى و همهمه از حاضران و دهاتى هاى ساده دل برخاست و به رقص و پایكوبى پرداختند، كه عالم عراقى بر ملا عبدالرحمن جامى غلبه كرد، و در سؤ ال اول او را گیر انداخت ، و بهم گفتند دیدید كه جامى از پاسخ به مولانا فرو ماند و صریحا گفت : نمى دانم !

در اینجا جامى  پى برد كه شیخ عراقى با این سؤ ال چه كلاه گشادى به سر او گذاشت و چگونه عوام الناس را بر او شورانید. معلوم مى شود سالهاست كه این كاره است ، و لابد تاكنون خیلى ها را مشت و مال كرده است .

ناگزیر چند روزى در جام ماند سپس تصمیم گرفت براى همیشه از آنجا كوچ كند و از میان مردم بى سواد فرومایه بیرون برود.

هنگامى كه اهالى متوجه شدند ملا عبدالرحمن قصد مهاجرت دارد، عده اى براى بدرقه اش گرد آمدند. وقتى جامى به خارج شهر رسید ایستاد و گفت :

همشهریها! من این عالم محترم كه مردى شایسته است ظلم كردم و اعتراف مى كنم كه تقصیر كارم .

اكنون از شما تقاضا دارم یكنفر را بفرستید نزد ایشان كه ضمن حلالى خواستن براى من از وى بخواهد یك تار موى ریش خود را كنده و به من بدهد تا به آن تبرك بجویم . و در این سفر نگهدار من باشد!

دهاتى ها خوشحال شدند و یكنفر را براى تاءمین این منظور به ده فرستادند.

مرد دهاتى آمد و موضوع انفعال و شرمندگى جامى را از آنچه در پشت سر وى گفته بود اظهار داشت و گفت اكنون از شما انتظار دارد یك تار موى محاسن مبارك خود را از ته بكنید و به وى مرحمت فرمائید، تا در این مسافرت نگاهدار او باشد، و از بركت آن صدمه اى به وى نرسد! عالم نماى شیاد كه انبانى پر باد بود، و متاعى جز عوام فریبى و ریش بلند و حقه بازى نداشت ، بر اثر نادانى و حماقت از پیشنهاد جامى حسن استقبال نمود و فى الحال یك تار موى ریش خود را كند و به آن عوام كالانعام داد، تا در حضور بقیه دهاتى ها به ملا عبدالرحمن جامى تسلیم كند.

دهاتى هم آمد و موى ریش عالم عراقى را به جامى  تحویل داد. جامى آنرا گرفت و بوسید و بر دیدگان نهاد، سپس در لاى كتاب دعایش ‍گذاشت و روانه شد.

موضوع موى ریش حضرت آقا در دهكده منتشر گردید، و همه جا زبان به زبان مى گشت .

مردم گفتند: وقتى ملا عبدالرحمن ، كه عالمى بزرگوار بود اینقدر براى این عالم احترام قایل باشد، كه موى ریش او را حرز خود كند، تا از هر گونه صدمه و خطرى در امان بماند، چرا ما از این سعادت بى نصیب بمانیم ؟!

به دنبال این فكر، رجال ده به حضور آقا رسیدند و هر كدام تقاضاى یك تار مو نمودند كه آقا آنرا از ته كنده و به ایشان مرحمت كند!

آقاى احمق نیز براى جلب بیشتر عوام و به خیال اینكه با همین چند نفر كار خاتمه مى یابد، در چند نوبت چندین موى ریشش را كند و به آنها هدیه داد.

ولى هر كدام مى گرفت به دیگرى مژده مى داد كه توفیق یافته موى آقا را بگیرد و دیگرى را بهوس مى انداخت .

سرانجام كار بجائى رسید كه دهاتى ها دسته دسته به خانه آقا براى گرفتن مویش هجوم مى بردند و تا نمى گرفتند دست بردار نبودند، تا جائى كه صورت عالم نماى شیاد بكلى از مو صاف و پیراسته شد. ناگزیر عالم عراقى پس از چندى درنگ بیشتر را جایز ندانست و از آنجا كوچ كرد و براى همیشه از تربت جام رفت .

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 02:06 ق.ظ

قرآن و ناپلئون

نوشته شده توسط:هاشمی
شنبه 18 خرداد 1387-10:06 ق.ظ

به نام خدا

قرآن و ناپلئون

ناپلئون  راجع به مسلمین فكر كرد.

پرسید: مركز مسلمین كجاست.

مصر را به او معرفى كردند. با یك مترجم عرب به طرف شهر مصر حركت كرد. پس از ورود با مترجمش ، به كتابخانه  آن شهر وارد شد.

به مترجمش گفت : یكى از این كتابها را برایم بخوان .

مترجم دست برد بین این همه كتب یكى را برداشت و گشود، دید قرآن  است . اول صفحه چشمش را این آیه جذب نمود:

 قرآن مردم را به استوارترین راه هدایت مى كند.

 آیه را براى ناپلئون خواند و ترجمه كرد.

ناپلئون ، از كتابخانه بیرون آمد. شب را تا صبح بفكر این آیه بود.

صبح بیدار شده و دو مرتبه بكتابخانه آمد. از مترجم خواست از همان كتاب دیروزى برایش بخواند.

قرآن  را باز كرد، آیاتى چند از قرآن  تلاوت كرد و معنى نمود، و دوباره بخانه برگشت ، شب را باز غرق فكر بود.

روز سوم ، بكتابخانه برگشت ، بخواست ناپلئون ، چند آیه از قرآن  را مترجم برایش خواند و ترجمه كرد، از كتابخانه بیرون آمدند. ناپلئون پرسید: این كتاب مربوط به كدام ملّت است ؟

مترجم گفت : مربوط به مسلمانان است ، و اینان معتقدند: كه این قرآن است و از آسمان به پیامبر عظیم الشاءن آنها نازل گردیده.

ناپلئون دو جمله گفت : یكى بنفع مسلمین ، ویكى بضرر مسلمانان .

آنكه بنفع مسلمانان از دهان این مرد سیاسى بیرون آمد، این بود كه گفت : من از این كتاب استفاده كردم ، واین طور احساس نمودم كه : اگر مسلمین از دستورات جامع این كتاب استفاده كنند ذلّت نخواهند دید.

آن كلمه اى را كه به ضرر اسلام گفت ، این بود:

تازمانیكه این قرآن در بین مسلمین حكومت كند، ودر پرتو تعالیم عالیه این برنامه جامع ، زندگى كنند، مسلمین تسلیم ما نخواهند شد، مگر ما بین آنها و قرآن جدایى بیفكنیم .

 

 

 

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 21 خرداد 1387 02:06 ق.ظ



  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3